تبليغاتX
یک شروع تازه...

یک شروع تازه...

نشستن سر یه کلاس  که اکثرا با تو هم عقیده اند و استاد طرفدار تو است، می تونه  التیام بخش تمام عقده های پردیس خواهران باشه!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 12:1  توسط ناهید  | 

به این نتیجه رسیدم که اگه قرار باشه یه روزی یه نویسنده پیدا بشه و من رو بخواد شخصیت داستانش کنه ترجیح می دهم که "محمود دولت آبادی" باشه تا درست حسابی توصیفم کنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:22  توسط ناهید  | 

خیلی وقتها ما آدما ناخواسته وارد یه بازی یه محیط یا یه زندگی میشیم اما وقتی که میخوایم پاپس بکشیم نمیتونیم، پامون گیر کرده،

آگاهانه ادامه می دیم

دوست دارم برگردم اما نمی تونم.......... شاید به قول عاطفه یه حکمتی وجود داره

 

ربِّ انّی لمآ ‍انزلتُ الیِّ مِن خیرٍ فقیرًٌ

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:27  توسط ناهید  | 

آن هايي كه نيامدند...

این مطلب رو جدیدا خوندم .خودم تا حالا اصلا فکر نکرده بودم که شاید اینکه من الان دارم زندگی میکنم یه شانس و برد بزرگه....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از ميلياردها نطفه كه از بدن شما خارج مي شود  زوجه ي شما جز چندتا نمي پذيرد.

و سپس اين چند نطفه مبدل به انسان مي شود در صورتي كه بقيه از بين رفته اند و شما هيچ تاثر و اضطراب نداريد كه چرا نطفه هاي ديگر مبدل به انسان نشده است.

در هر پنجاه و يا صد سال صدها هزار ميليارد نطفه هاي ديگر كه همگي جان داشتند و مي توانستند انسان بشوند بدون اين كه اثري ازخود باقي بگذارند از اين جهان مي روند و هيچ كس هم متاثر و مشوش نمي شود.

شما مي دانيد كه اين نطفه ها بالقوه انسان بودند منتهي به قول ما شانس آن ها مساعدت نكرد كه به صورت ما درآيند؛ همان گونه كه شانس شما مساعدت نكرد كه مبدل به كره ي مشتري شويد و به اندازه او عمر كنيد.

آيا اين موجودات كه بالقوه انسان بودند زندگي فكري و معنوي داشتند؟ و اگر نداشتند چگونه بالقوه انسان بودند؟

و آيا بعد از اين كه مردند و مبدل به انسان نشدند در اوضع دنيا تغييري حاصل گرديد و به عبارت ديگر آيا جاي آنها خالي ماند و كاري كه بايستي انجام بدهند متوقف گرديد؟

آيا وجود من زايد بود يا لازم؟ يعني اگر به وجود نمي آمدم جاي من خالي مي ماند و سوراخي در جهان ايجاد مي شد يا حالا كه بوجود آمده ام وصله ي ناجوري مي باشم و سربار جهان شده ام؟

                                                                               موريس مترلينگ

                                                              جهان بزرگ و انسان/خداوند بزرگ و انسان

                                                                                ترجمه ذبيح الله منصوري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 22:20  توسط ناهید  | 

نمی دونم چرا توی همه ی کتابا و شعرا از بهار به عنوان یه فصل خوب و شاعرانه یاد می کنن

به نظر من که بهار غمگین ترین فصل و وشاید تهوع آورترین اوناست با این روزای گند طولانی که خودشون رو پشت یه هوای عالی قایم کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 18:36  توسط ناهید  | 

اگه اجازه ندی داد بزنم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 23:18  توسط ناهید  | 

امسال واسه ی عید هیچ خریدی نکردم و همون لباسای پارسال رو پوشیدم

وقتی خودم و زندگیم تغییری نکردند چرا با بپوشیدن لباس نو خودم رو گول بزنم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 12:38  توسط ناهید  | 

وقتی ازم خواست که باهاش برم اولش خوشحال شدم بعد یکم ترسیدم ...ترس از دیدن صحنه­هایی از فقر که هیچ وقت از نزدیک ندیده بودمشون اما حالا می­خواستم به دیدن خونواده­هایی برم که فقر رو فقط بیننده نبودن بلکه با تمام وجود حس کرده بودن

نمی­دونستم با چه قصه­ای روبرو می­شم ..اما مطمئن بودم مادر یه خونواده می­شینه جلو رومون و شروع می­کنه از سختی­های رنگارنگ یا شایدم بی­رنگش بگه و من باز فقط می­تونم گوش کنم  و توی ذهنم باز به اون دختر کولی یا دوست کوچولوی ساکن هرمزانم فکر کنم که با جداشدن از تهران از اون و خنده­هاشم جدا شده بودم....

وقتی نشستیم خواهرم پرسید چنتا فرزند دارید؟ اونم جواب داد و به دومین بچه  که رسید یه قطره اشک از گوشه­ی چشمش غلتید پایین و گفت داشتم..اسمش مهدی بود اما حالا دیگه نبست خودش رو دار زد...اسکیزوفرن بود وقتی باباش رفت زندان دیگه کسی نبود که جمع و جورش کنه ..اون موند و افکارش یه روزم خودش رو دار زد..

گفتش از وقتیکه رفته دلم یه حرم امن می­خواد که گوشه ­ی اون بشینم و زار بزنم اما یه امامزاده هم نتونستم برم ...

سرم رو انداختم پایین تابستون مشهد بودم اما دلم هوایی بود و همش پیش خودم فکر می­کردم چرا من نمی­تونم هر ماه برم حالا اون ......

عکسش رو که آورد قیافش خیلی آروم بود با دست عکس رو پاک کرد و دادش دست ما که نگاش کنیم و ما حرفی نداشتیم که بزنیم

همین موقع گوشیه خواهرم زنگ خورد و از کمیته امداد بهش گفتن اسم چنتا از مددجوها رو واسه رفتن به سفر مشهد معرفی کنه و خواهرم بیدرنگ اسم اون رو گفت....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:25  توسط ناهید  | 

بعضی وقتها خلاء بدجوری عقل آدم رو گاز می گیره....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرض احمقی نوعی هاری است که جدیدا بنده به آن دچار شده ام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 23:40  توسط ناهید  | 

بعضی وقتا به یه جایی میرسی

یه جایی...شاید یه مکان ...یا نمیدونم شاید یه زمان... یه انتها... انتهای بی حاصل

سرت رو برمیگردونی میبینی هیچ چیزی پشت سرت نیست..

تعجب میکنی.. میگی نه.. این نیست

یادت به قاصدک های بچگیه ساره میفته..ساره..همیشه فکر کردی ساره یه ناهیده کامله

چشمام رو به هم فشار میدم..میخوام سعی کنم ته اون تاریکی ستاره های کوچیک رو ببینم...

یه ستاره...ستاره نیست فقط یه خط روشنه که چون توی یه سیاهیه خیلی سفید به نظر میرسه..اما هنوز رد سیاهی مژه ها  هست.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 17:5  توسط ناهید  |